اسیر




صفحه ی جدیدی از دفترم را باز کردم

دیدم سفیدی اسیر شده

کلمات را به رنگ صلح فریب دادم

و به اسارت فرستادم

کلمات اسیر کاغذ

کاغذ اسیر قلم

قلم اسیر دست

دست اسیر تن

و تن اسیر من

آه !!!

کی بیدار می شوی

در اینجا

( من هم زندانی ست )

13 رجب و پـــــدر !

سلام غرور لعنتی !

اینکه آدم باید با پدرش تفاهم داشته باشد و حال کند ، از آن

شوخی های لوسی است که فقط به درد سریال های آبکی تلویزیون

خودمان می خورد.پدرها و فرزندانی که همدیگر را می فهمند !

پدرهایی که هیچوقت داد نمی زنند ، هیچ وقت کتک نمی زنند و حداکثر

عصبانیت شان در چشم غره و گله و شکایت پیش مادر خانواده خلاصه می شود.

حقیقت این است که تا دنیا دنیاست ، پدر با بچه هایش مشکل داشته و بالعکس.

اصلا اگر قرار باشد این قاعده بهم بخورد بُعد زمان زیر سوال می رود.

چطور می شود آدمی که مال یک نسل دیگر است ، آدم نسل بعد را بفهمد و

چطور می تواند با آدم نسل قبلش تفاهم داشته باشد.

مشکل اینجاست که کسی ذره ای به این تفاوت ها اهمیت نمی دهد.

پدرها یادشان می رود که بچه ها دارند توی محیطی متفاوت بزرگ می شوند

و بچه ها عین خیالشان نیست که باباها از دغدغه هایشان سر در نمی آورند.

همه سعی می کنند داستان را با سیاه کاری جلو ببرند.

... اکشن ..! همین می شود که کتک کاری می شود و به همدیگر رحم نمی کنند.

آنوقت این وسط ، جای کمی حرف زدن ، گپ زدن خالیست.

واقعا چه لذتی دارد که آدم بنشیند برای پدری که کمی شکیبایی و نرمش

به خرج می دهد بگوید که : دنیا دست کیست !

و چه لذتی دارد که آدم با فرزندی که هیچ چیز و هیچ کس را به رسمیت

نمی شناسد ، خلوتی بکند و از حقایقی حرف بزند که فراموش شده است.

1.پدر ها باید کمی آن غروز لعنتی را کنار بگذارند

2.بچه ها باید کمی آن غروز لعنتی را به رسمیت بشناسند

کلید ماجرا همین جاست.وقتی دنیا می گردد و تو بزرگ می شوی

وقتی همه چیز را به دست می آوری و او ضعیف تر و تکیده تر می گردد ،

تنها کمی غرور است که سرپا نگهش می دارد و در او حس مردانگی را زنده

نگه می دارد. حتما که نباید بشکنی اش! ببوس و مهارش کن.

قدرتش را داری؟؟
**********************************************
* تقدیم به پدری که این مطلب را می خواند و همه ی دوستانی

که هنوز پدر نشده اند... امیدوارم پدرانی شایسته شوند.

جنگ.... هرگز !

ما
  به صدای جنگ
                    پاسخ نمی دهیم

به پژواک
             هر جای جهان

ما
  زاده ی ایثار حواییم

ما
  از صلح و دوستی نوح ایم

هزار دانه ی اناریم

ما

  خودِ صلح و شکریم

مهریم و
           مهرورزیم



جهان خانه ی ماست

          و
             پاک می کنیم
                                قابیل را

             از دفتر
                        مشق هامان ....


 

وعده ی تـــــو ...

بهــــار با شکوفه شعله های انار

خاطرات رفتن ترا با من می گفت

اتاق خالی ما روشن بود

                   دری به در دیگری گشوده می شد

و تـــو باز می نوشتی که سال آینده باز خواهم گشت

حالا هزاران سال از سالهای آینده می گذرد !

تابستان اما ، معنی نشستن می داد

              معنی آب و سایه ی صنوبران بلند

معنی شب شمال و ستاره و آهو      - معنی چکامه و چای !

با چراغ شبگردی از حواشی جالیز ....

پاییز پروانه ی خسته بر گلبرگی بازمانده از پاییزی دیگر ..

...... و زمستان که باز خطی از خیال تو رسید :

                  
              سال آینده باز خواهم گشت !

حادثه

سلام !

هوای شهرتان چطور است؟؟

هوای اینجا که گرم و آفتابیست ..

بیا که پنجره باز است و چای آماده ست

دلم برای آنهمه گلهای چیده می سوزد

که دسته دسته در گلدان برای باغچه و باغ گریه می کردند

و خواب می دیدند بهار خنده کنان از ستاره می آید

بیا ، بیا

که پنجره باز است و چای آماده..

و حادثه ما را خبر نخواهد کرد ...!

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

سه شنبه و چهارشنبه دو امتحان درارتباط با شغلم دارم که خیلی برام مهمه

از همگی التماس دعا دارم


رد پای فریدون..

چند هفته پیش فرزانه ی عزیز از من خواست که متنی

درباره " فریدون مشیری " بگویم... من حقیرتر از آنم که درباره

شاعر شعر " کوچه " چیزی بگویم .. فریدون مشیری ، شاعر

" عشق " های سه نسل از جوانان پریروز و دیروز و امروز این سرزمین بود..

شاید که فردایی ها نیز بخشی از روزهای عاشقی شان را با عاشقانه های

او بگذرانند ...آن کس که جز سرود محبت نمی سرود..

این شعر تقدیم به فرزانه و یاسر و یاسی عزیز

که از طرفدارن این شاعر گرامی اند


و تقدیم به شما عزیزی که دوستش می دارید..

چون او دوباره بیاید کسی ؟ محال ! محال...



رفتی اما بهـــــــار زنده ی من

                         ردپای تو سبز می ماند

روی گلواژه های قصه ی تو

                سهره ای عاشقانه می خواند

بی تو اینجا " کوچه " غمگین است

                    قاصدک لحظه ، لحظه می میرد

بی تو دستان پر شقاوت شب

                 روشنی را ز ِ روز می گیرد

بی تو هر شب کبوترانی آرام

                  رو به خورشید بال می بندند

بی تو حتی ستاره های خــدا

                 در دل ِ آسمان نمی خندند

در کویر ِ غریب ِ تابستان

           لحظه هایم همیشه بارانی ست

اما ، به شوکت عشقت

         واژه هایم ببین چه رویایی ست

رفتی اما درون کلبه ی دور

      یک نفر شعر عشق در " کوچه " می خواند


   " شاید که دگر بار از این کوچه بیایی "

 
 رفتی اما بهــــــــار جاویدم

                       رد پای تو همیشه سبز می ماند...

روز مــــــادر ...!

صدای زجر کشیده ات

سکوت ستم دیده ات

و اندوه تــــــو

قلب مرا سنگسار کرده است....امروز روز توست..

روزی که همه ی رسانه های اجتماعی از تو می گویند

از تــــــــو.. الباقی روزها طلبت مادر ...!

.......................................................................
تقدیم به همه ی مادرانی که الان در بین ما نیستند

و شاید این نوشته تلنگری باشد برای من برای تو...

که قدرش را بیشتر بدانیم




جلوی گل فروشی نمی ایستم

هیچ دسته گلی نمی خرم ، از جلوی همه ی طلا فروشی ها

کیف فروشی ها ، لباس فروشی ها رد می شوم ، بدون اینکه نگاه کنم

حتی سرم را هم بالا نمی آورم.

سالهاست که این روز را این جوری طی می کنم.

چاره ای جز سیب زمینی شدن ندارم .

دوست ندارم که سر ِ قیمت پیراهن با لباس فروشی چانه بزنم

توی صف گل فروشی داد بزنم : " آقا پس این گل ما چی شد ؟"

می خواهم سر ِ خودم را گرم کنم ، حواسم را پرت کنم

سوار تاکسی بشم و مستقیم به کوچه ی علی چپ بروم.

می خواهم همه ی خاطره های شادو و یا لعنتی رو فراموش کنم

همه ی آن روزهایی که او در کنارم بود و نتوانستم مثل خیلی های دیگه

قدرش را بدانم..

غصه خوردن برای روزهای خوب گذشته ، دردی را دوا نمی کند.

تنها کاری که از دستم بر می آید ، این است که بگویم :

" روحش شاد "


شاخه گل

چشم هایم تو را ندیدند

صدای زنگ خانه هم نیامد

بوی تو در خانه است

دلم گواهی می دهد آمده ای

درست مثل همیشه در پس پرده پنهانی

دلت خوش است پنهانی !!


شاخه گلت پیداست ..