بهاریه
آسان نیست.حتی اگر آن دلمشغولی عزیز باشد مثل بهار و شاید به همین خاطر دستم به
بهاریه نوشتن نمی رود .
حکایت اسفند یا اسپند ،به حکایت فانوسی می ماند که تمام شب را روشن بوده و
دردم دمای صبح که نفتش تمام می شود به یکباره شراره می کشد،
شعله اش سرکش تر می شود و بعد خاموش !
آدم ها در اسفند حکم همان فانوس دم صبح را دارند و بی جهت نیست که
بزرگترها می گویند:
عاشقی در اسفند ، مثل سپند روی آتش داغ دغ است.
حالا قبول دارید که در آتش قدم زدن و از باران و بهار نوشتن خیلی هم ساده نیست؟؟
اما باید بهاریه نوشت و این حرفا دردی را دوا نمی کند،
گفتم حالا که ناگزیر به قدم زدن در اسفند امروزم و به یاد نوروز فردا شاید بهتر باشد
به بالای بلند بالا بلندان اقتدا کنم و رکعتی عشق را به جماعتی بگذارم
مگر گشایشی،فرجی حاصل شود،دیدم در بساطم نه از نگاه باران خورده خبری هست
و نه از دل به دریا زدن اثری.
گفتم تفالی،بیتی ،غزلی،مگر راه را نشانم دهد دیدم نه حافظی جلایم می دهد
و نه حافظانه ای مستم می کند..
.
.

کاش می شد "میر نوروزی"باشم.توی شهر راه می افتادم.آینه ها را جمع می کردم
تا هیچ کس یاد نرسیده هایش نیفتد.
یا لاقل دست نرسیده ها را می گرفتم و می رساندمشان.دیوانه ها را می بردم لب دریا و
بی نهایت سیگار برایشان روشن می کردم... برای زنان بی روح خط چشم و شانه می بردم.
شب عید را می بردم خانه سالمندان،با تمام نوه ها...
ماهی قرمز می ریختم توی جوی آب که بروند ته شهر،پیش بچه های بی ماهی.
گِره تمام سبزه ها را حل می کردم با التماس.
توی سربازخانه ،برگه مرخصی خیرات می دادم
بچه های بی مادر را می بردم قبرستان،به مادران سر قبر می گفتم : " بیا این بچه تو "
غربت زده را بازمی گرداندم،سر سفره عید،عید اصیل.
شب عید هیچ کس یاد دیروز نبود...
کاش " میر نوروزی " قصه نبود....






