حالم

دلم می خواهد شیپور بردام و جار بزنم

تا

همه بدانند.

گاهی هیچ چیز

به اندازه «فحاشی»

دل آدم را خنک نمی‌کند.

گور بابای مدرنیته و ادب!


«لعنت بر زبانی که بی‌موقع باز شود»

یا

«لعنت بر کوچکی دنیای خبر.»

خیلی بده که گاهی اوقات نمی‌تونم حتی


این‌جا هم چیزایی رو که دوست دارم بگم.

واسه زندونیای بیگناه

ما کاری به حکم نداریم. حکم رو کاغذ مال محکمه اس

اصلیت حکم ماله خداس که ما و منش ریخته.

دعا می کنیم واسه کسانی که زندونین تا آزاد بشن از این چهار دیواری،

که همه دنیا چهار دیواریه.

کرم مرتضی علی ...

سلامتی سه تن،

ناموس و رفیق و وطن.

سلامتی سه کس،

زندونی و سرباز و بی کس.

سلامتی باغبونی که زمستونشو از بهار بیشتر دوست داره.

سلامتی آزادی،


سلامتی زندونیای بی ملاقاتی

سلامتی زندونیای بی ملاقاتی

.

.

..........................................

1.اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد و اخر تابع له علی ذلک


2.دوست دارم با فریاد به آنکه مرا سادگی و یکرنگی آموخت بگویم:

جانا !

برای زندگی در دنیای آفتاب پرستها کم آورده ام


دعا


آن مرد آمد، آن مرد با دلی پر زحاجت آمد؛ آن مرد امیدواربود . آن مرد نیازی داشت از

بی نیازترین در عالم، آن مرد منتظر بود. دست هایش رو به آسمان و برای شنیده شدن

صدایش دست به دامن صداها شد دست به دامن دل های شکسته، تبر هنوز در دست هایش

بود که کمک خواست برای روا شدن حاجتش، آن مرد آمد، آن مرد مضطرب آمد،

صدایش نمی لرزید اما دلش می لرزید مبادا مرد کودکیش در لابلای فرداها گم شود

و آرام در گوشش بگوید پسرم دیدار به قیامت، باید دعا کرد چون خداوند دعای

دل های شکسته را بیشتر می شنود هرچند که آن مرد هنوز تبر در دست دارد

اما باید گفت« ام یجیب .... »

..............................................................................

1. اولین شب جمعه ماه رجب و لیله الرغائب.التماس دعا


2.همیشه شروع کردن سخت است، درست مثل امشب که می خواهم ادوباره شروع کنم
بنویسم و نمی دانم از کجا آغاز کنم شاید برای همین است که نگاهم به نوشته روی دیوار می چسپد و تصمیم می گیرم شعری را که روی دیوار چسبانده ام البته روی کاغذ اینجا بنویسم...
زندگی شراب نیست تا شجاعمان کند
ما شکست می خوریم
استکان به استکان

سفر آسمانی

ای آشنای درد همدیگر

ای همراه

ای همدرد

بلیت سفر به آسمان به من بدهید

که من نماینده سرزمین اندوهگین هستم

به نام کشته شدگان راه آزادی

به نام مردم خسته دل

به نام مظلومین کتک خورده

به نام خرداد پر حادثه

.

.

آمده ام تا بلیتی مجانی به من بدهید

به جای پول

خون هموطنانم را در دست دارم

جایی برایم نیست؟

مرا در آخر سفینه بنشانید ،

بر بارکش آن

همه ما به اینکار عادت داریم

بار طبقه بالا همیشه بر دوش ما بوده است

.

.

راستی من ایرانی ام !

اما عضو هیچ گروه نظامی نیستم

به هیچ ستاره ای آزار نخواهم رساند

به هیچ ابری خس و خاشاک نخواهم گفت

فقط می خواهم با شتاب به آسمان برسم

تازیانه را در مشت خدا بگذارم

بلکه انتقام ما را از " اینان " بگیرد

ما به انتخاباتی دیگر امیدواریم...

با تقلب گسترده در انتخابات ،امید سبزمان پژمرد.

زمستان آغاز شد؛خرداد 88

اما ما هنوز امیدواریم

.............................................................................................

یک آدم هایی هستند که حسادت دارد هر لحظه می کشدشان.

آنها کمبودهایی دارند بدون شک.

کمبودهایی در خانواده ، تحصیل و سبک زندگی و..

به نظر آنها دیگرانی که چنین کمبودهایی ندارند آدمای مغروری هستند

این آدم ها از هر فرصتی برای ابراز حسادتشان استفاده می کنند

با پلک زدن ، نفس کشیدن بد صحبت کردن و ناسزا گفتن و تحقیر دیگران!

دلم برایشان می سوزد آدم های حسود واقعا ترحم انگیزند

دلم برایت می سوزد رئیس جمهور منتخب رهبر!!

گفتم رای می دهم چون بقول مسعود بهنود شب که شد آدمی باید شمعی بیفروزد

نفرین به تاریکی حاصلی ندارد ... رای دادم اما ...

رای ما رو دزدیدن


دارن باهاش پز می دن


پ ن:به دوستی می گویم می بینی این روزا اصلا

مجال و دل و دماغ زندگی کردن نداریم ؟

می گوید : انشاا... بعد از پیروزی


در یادداشت عبدالکریم سروش این رباعی باباطاهر برق می‌زد:

مکن کاری که بر پا سنگت آیو
جهان با این فراخی تنگت آیو
چوفردا نومه خونون نومه خونند
تو نومه خود ببینی ننگت آیو


بوی گند اسکناس

طی مناظره کاندیدهای ریاست جمهوری مخصوصا مناظره

میر حسین موسوی و احمدی نژاد ،ناخودآگاه یاد

دست نوشته ای در دوران دانشجویی ام افتادم، متنی که بعد از

چاپ آن در ماهنامه " ناوک " دانشگاه برایم مشکل ایجاد کرد

متنی که تقدیم به آقازاده های کشورم کرده بودم :


آرام

آن تن لش را تکان می دهد

و از رختخوابی که بوی تند خواب های نفرین شده اش

مشام را می آزارد ، کنده می شود

از کوچه که می گذرد بوی گند اسکناس و اختلاس

رد عبورش را نشان می دهد

دست های جن زده اش را به طرف هر گلی که دراز می کند

باید فاتحه اش را خواند

بیچاره

کارش به جایی رسیده که ماه را هم خریده است

و برای دیدن آن خداتومان از مردم پول می گیرد

اما برای اینکه صد تومان کمتر پول میوه بدهد

از قیطریه تا رباط کریم را پیاده می رود

آن قدر پول چاپیده است که یکجا می تواند

حوزه خلیج فارس را با همه ی شیخ نشین ها و شاهزاده هایش

بخرد و آب از آب تکان نخورد

همه ثروت " شهرام جزایری " پول یک انگشتری الماس اوست

که در یک مناقصه ایتالیایی برنده شده است

با این حال

وقتی او را در صف نماز ببینی که شکمش از لای دکمه های

پیراهنش بیرون زده است دلت به حالش می سوزد

و دعا می کنی ، هر چه زودتر کمیته امداد به داد او برسد !

از روزی که یک کلمن به جبهه اهداء کرده است

از همه ی ملت طلبکار است

و انتظار دارد که همه از ایثار گری هایش تمجید کنند

******

چقدر هوای اینجا مه گرفته است

بوی گند اسکناس

کوچه را برداشته است ...

انسان

من سال 1388 را تبریک نگفتم...

من دلگیرم از انسانهایی که گویا حدی برای بد بودنشان نیست .

من دلگیرم از انسانهایی که حدی برای بد بودنشان نیست .انسان هایی که سال 87 و 88 و 90

به حالشان فرق نمی کند .

انسان ...و مباد آن روزی که من هم به همین بدی شوم .اگر تا به حال نبوده ام .

نمی دانید چقدر دلم می خواهد چنگ بیندازم و همین چند انسان خوب باقی مانده را در

مشت های ناتوانم بگیرم .

در کتابی می خواندم که برای بد بودن انسانها حدی نیست .در کتابی می خواندم

که باید انتقام از دیوها را به خدا واگذار کرد .در کتابی می خواندم خدا بهترین رحم کننده

و انتقام گیرنده است .در کتابی می خواندم که آدم ها حتی نباید به خود هم اعتماد کنند .

در کتابی خواندم که بعضی از آدم ها هیچ نیستند و فقط آمده اند دیگران را به هیچی برسانند

خوشا به انسانی که خوب گریخت از سرزمینی که دیو هایش به زبان ما سخن می گویند

و کوچید به جایی که چهره آشنایی نباشد تا روزی از پشت نقاب با خنجری پنهان بیرون آید.

دوستی گفت و من ایمان دارم که راست می گوید که هیچ ظلمی در این جهان پایدار نیست

حتی ظلم به آن مورچه کوچک .

اما ما بر زمینی هرزه روییدیم .

...................................................................................................

دردآورترین لحظات در زندگی، وقتی‌هایی است که به آدم چیزی ثابت می‌شه

که اصلا فکرش رو هم نمی‌کرده...

ماه گذشته برایم دردآورترین ماه بود..


اومدم فقط بگم زندگی داره می‌گذره، وقت هم کم داریم. خیلی کم

اومدم بگم من تشنه ام شما آب روانید

اومدم بگم من خسته ام شما تاب و توانید !

المنة لله که چو ما بی دل و دین بود

آن را که لقب عاقل و فرزانه نهادیم


اومدم بگم بزودی به همه ی شما دوستان سر خواهم زد


بهاریه

اسفند آدم را عاشق می کند و در حال و هوای عاشقی از دلمشغولی های دیگر گفتن ،

آسان نیست.حتی اگر آن دلمشغولی عزیز باشد مثل بهار و شاید به همین خاطر دستم به

بهاریه نوشتن نمی رود .

حکایت اسفند یا اسپند ،به حکایت فانوسی می ماند که تمام شب را روشن بوده و

 دردم دمای صبح که نفتش تمام می شود به یکباره شراره می کشد،

شعله اش سرکش تر می شود و بعد خاموش !

آدم ها در اسفند حکم همان فانوس دم صبح را دارند و بی جهت نیست که

بزرگترها می گویند:

 عاشقی در اسفند ، مثل سپند روی آتش داغ  دغ است.

حالا قبول دارید که در آتش قدم زدن و از باران و بهار نوشتن خیلی هم ساده نیست؟؟

اما باید بهاریه نوشت و این حرفا دردی را دوا نمی کند،

گفتم حالا که ناگزیر به قدم زدن در اسفند امروزم و به یاد نوروز فردا شاید بهتر باشد

 به بالای بلند بالا بلندان اقتدا کنم و رکعتی عشق را به جماعتی بگذارم

مگر گشایشی،فرجی حاصل شود،دیدم در بساطم نه از نگاه باران خورده خبری هست

 و نه از دل به دریا زدن اثری.

گفتم تفالی،بیتی ،غزلی،مگر راه را نشانم دهد دیدم نه حافظی جلایم می دهد

و نه حافظانه ای مستم می کند..

.

.

کاش می شد "میر نوروزی"باشم.توی شهر راه می افتادم.آینه ها را جمع می کردم

تا هیچ کس یاد نرسیده هایش نیفتد.

یا لاقل دست نرسیده ها را می گرفتم و می رساندمشان.دیوانه ها را می بردم لب دریا و 

بی نهایت سیگار برایشان روشن می کردم... برای زنان بی روح خط چشم و شانه می بردم.

شب عید را می بردم خانه سالمندان،با تمام نوه ها...

 

ماهی قرمز می ریختم توی جوی آب که بروند ته شهر،پیش بچه های بی ماهی.

گِره تمام سبزه ها را حل می کردم با التماس.

توی سربازخانه ،برگه مرخصی خیرات می دادم

بچه های بی مادر را می بردم قبرستان،به مادران سر قبر می گفتم : " بیا این بچه تو "

غربت زده را بازمی گرداندم،سر سفره عید،عید اصیل.

شب عید هیچ کس یاد دیروز نبود...

کاش " میر نوروزی " قصه نبود....

 

دو تا سوال !!

چنانت دوست می دارم که وصلم دل نمی خواهد

کمال دوستی باشد مراد از دوست نگرفتن 

                                                                   سعدی

1.من نمی فهمم چرا باید وقتی کسی را دوست داری به وصلش نرسی ؟

این سوال جدی من است .

چرا کمال دوست داشتن در فرهنگ ما به وصال نرسیدن است .

کمال دوست داشتن فراق است .

عاشق این هستیم که ناله کنیم  .حتی وقتی عاشقیم ناله کنیم .

اگر کسی را می خواهی پشنهاد بده یا قبول می کند یا نمی کند .به همین سادگی . 

به نظرم چون ناله کردن و از فراق گفتن آسانتر است از اینکه یک رابطه را هدایت کنی .



2.یک ضرب المثل انگلیسی می گوید :هرگز نگو بله وقتی می خواهی بگویی نه !

کسی ضرب المثلی بلد است که در آن بگویند چطور می شود گفت نه

که قلبی شکسته نشود؟

.............................................................................................................

دو روز پیش یکی از همکاران من در اداره قرار بود به یکی دیگه از همکارام در همون

اداره پیشنهاد ازدواج بده...

وقتی بهش گفتم به همه ی عواقب و پاسخ ایشان فکر کردی

با اعتماد بنفس کامل گفت " آره.... اگر پاسخش منفی هم باشد

خیالم راحت می شود که بعدها دچار پشیمانی نشوم که چرا بهش نگفتم دوستش دارم..!!

خوب این اولین باره که به چشم خواستگاری کردن دختری را از پسر

می بینم... خدا کند که پشیمان نشود....

المپیک در مدرسه

سلام به همه ی دوستان خوبم..

امیدوارم حال همه ی شما خوب باشد

ابتدا از همکار گرامی ام آقای زمینی تشکر کنم که زحمت قالب فعلی رو ایشون کشیدند

آقای زمینی ممنون.... خیلی خوشم اومد

قرار بود در مورد طرح المپیک در مدرسه براتون بنویسم

تابستان گذشته از طرف آکادمی ملی المپیک یه دوره کلاس برای

سرگروه های تربیت بدنی استان تهران گذاشته شد که بیشتر در مورد این

مطلب بحث شد که چرا ایران در هر دوره از بازیهای المپیک ضعیف تر از دوره قبل است

بعد از نظرخواهی وبحث در این مورد از ما خواستند طرح های پیشنهادی رو براشون روی

کاغذی بنویسیم و ارائه بدیم. خوب طرحی که من دادم این بود:

سرمایه گذاری و پی گیری ورزش روی کودکان و نوجوانان ،استعداد یابی ورزشی

در بین کودکان و شناسایی آنان و برگزاری مسابقات تحت عنوان المپیک در مدرسه

تا با اینکار بچه ها بطور جدی و صحیح با المپیک و اهدافش آشنا بشوند

امسال این طرح در سه مدرسه در سطح استان اجرا شده که یکی از اون مدارس

مدرسه ای ست که من در آنجا مشغول بکار هستم

تجربه ای شیرین که فکر و خلاقیت مرا خیلی پرورش داد...

افتتاحیه المپیک در مدرسه ی ما روز 12 اسفند ماه ست که امیدوارم اون روز هوا

خوب و آفتابی باشه... شما هم دعا کنید که اینطور باشه ....

وگرنه مجبورم تاریخش رو عوض کنم

هر چه به روز افتتاحیه نزدیکتر میشیم استرس من هم یه کوچولو زیاد میشه

خوب بهرحال مسئول برگزاری من هستم و باید بنحو احسن برگزار بشه

اون روز از ارگانهای مختلف مثل : آموزش و پرورش ، سازمان،شهرداری ،

فرمانداری هستند و اصلا نمیخاستم اینقدرجو سنگین و رسمی بشه ولی بهرحال

ناخواسته دعوت شدند ......

حتما تصاویر اون روز رو براتون میذارم

مشعل و مشعل اصلی المپیک رو هم طریقه ی ساختش و عکسش رو بعدا میذارم

یه جورایی سریال یوزارسیف بهم کمک کرد در درست کردنش

مشعلی که بچه ها حمل می کنند با استفاده از یک ورقه فلز و لیوان استیل درست کردم

که بعدا براتون بیشتر توضیح خواهم داد.

اینم کارت دعوت هایی که با مقوای رنگی درست کردیم و شعار المپیک هم روش نوشتیم

و به زبان فارسی و عربی و انگلیسی است ..

.اینم با کمک بچه ها روی پارچه نوشتیم پارچه زیاد نوشتیم

این یه نمونه کار هست... مکه و کربلا رفتید تعارف نکنید براتون پلاکارد می نویسم

دیوارهای مدرسه را امروز از بیرون رنگ کردیم

امان از دست پسرها ...با اسپری جمله های عشقولانه نوشته بودند اونم بدخط

قبل از رنگ :

بعد از رنگ و کشیدن طرح :

............................................................................................

دوستان همه ی شما به این مراسم دعوتید این رو از صمیم قلبم میگم

بابا به سه زبان زنده ی دنیا دعوتتون کردم ناز نکنید

دعا کنید مراسم بخوبی برگزار بشه...

سوگ او

خبر کوتاه ولی تکان دهنده بود

مادرم رفت....

از نَفس افتادن چیست جز آزادی نفس از جزر ِ بی قرارش

که شاید به آسمان فرا رفته،گسترده گردد،و بی قید و بند به جستجوی خدا برآید؟

فرزانه جان

مرا هم در غمت شریک بدان

خدا به تو و خانواده ی محترمت صبری جمیل عطا کند


این شعر تقدیم به تو و روح پاک ِ مادرت:

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>><<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<

نه

نمی خواهم

در سوگ او

شرکت کنم

و

خورشیدِ مادر را خاموش ببینم

نه ،

من

می خواهم

او را

در سالهای دور

به یاد

داشته باشم

بامداد

بدمد

و

نورِ خورشید

همراه ِ دیگر شاعران

از در ِ

خانه ی کتاب

به داخل

بریزد

مشیری

فروغ

اخوان

نادرپور

شاهرودی

...

...

دل ام

می خواهد

شال و کلاه

کنم

سوار بر دوچرخه ام

آخرین کتاب ِ مشیری

به همراه آیینه برایش ببرم

و

زمستان و ارغنون را

از اخوان ثالث

تولدی دیگر را

از فروغ

.

.

و

تو باز بخندی

" بیمار خنده های توام

بیشتر بخند

خورشید آرزوی منی

گرمتر بتاب "

به رادیو گوش میکنی

کنج اتاقت در بیمارستان می نشینم

می خوانم

هر چند غلط

و تو

می خندی

هر چند تلخ....

آن گاه

بازگردم

راه رفته را

تا بامدادی دیگر

نه

من

نمی خواهم

در سوگ ِ او شرکت کنم

من

می خواهم

در سالهای جوانی مادرم

در سالهای 40 و یا 50

همراه او

و دیگر جوانان

آواز ِ

نازلی

را بخوانم

من

می خواهم

شاعر ِ

لبخند و عشق را

هر هفته

هر جمعه

در کوچه

کوچه های

کتاب ِ کوچه ببینم

نه

نمی خواهم

در خاک سپاری ِ

خورشید

شاهد

اشک های دیگران باشم

نه

نمی خواهم.....

حاشیه

عمری


غفلت زده


سخن به حاشیه راندیم


از واژه دو حرفی " دل "


از واژه سه حرفی "عشق "


از واژه چهار حرفی "دوست"


از واژه پنچ حرفی


"معشوق" و "عاشقی"


از واژه های....


الی آخر...


الغرض !


نع !


انگار


باز هم


به حاشیه راندیم!

خاک بر سران ابدی

چند سال پیش از یکی از استادان کلاس های NLP

شنیدم که می گفت : وقتی به کسی اشاره می کنید و می گویید

تو مقصری در همان حال با 3 انگشت تان دارید به خودتان اشاره می کنید

عادتمان شده است انگار که برای هر مشکلی ، از دیگران مقصر بتراشیم

و از خودمان نگاه عاقل اندر سفیه ساطع کنیم.یاد نگرفته ایم که اول کوتاهی

خودمان را ببینیم و نقص کار خودمان را برطرف کنیم .

دیشب سوار تاکسی که شدم،راننده سالخورده ماشین با یکی از مسافران هم

نسلش از تفاوتهای "نسل امروز" و " دیروز" می گفت، از حجب و حیای جوانان

دیروزی و بی شرمی و پررویی جوانان امروزی ، از ادب نسل دیروز و بی ادبی

نسل امروز و خلاصه از کمالات و خوبی های دیروزی ها و بی فرهنگی

و خاک بر سر امروزی ها.

" بله اقا! قدیما یه پسر توی خیابون می خواست به یه دختر شماره تلفن بده

از دیوار خجالت می کشید!

یه شماره می خواست بده،می ذاشتش توی قوطی کبریت که کسی نفهمه!

تازه باز هم از خجالت سرخ می شد اما حالا چی ؟پسره توی روز روشن از این ور

خیابون به دختره توی اون ور خیابون چراغ میده.از خدا هم خجالت نمیکشه"

و مرد مسافر آه عمیق کشید و گفت :"بله ،اصلا نسل سوم ادب حالیش نیست"

و البته همه این حرفها در حالی بیان می شد که بنده نسل سومی کمترین

روی صندلی جلو نشسته بودم.

این نه همه ماجرا که فقط سکانسی کوتاه از یک فیلم طولانی ست.

هم نسلان ما از این قبیل حرفها زیاد شنیده اند:

- نسل امروز یک ذره ...... ندارند.

- مشکل جوون های امروز اینه که ...

- جوون های قدیم.... بودن اما جوون های امروزی....

مطمئنا آن قدر از این حرف ها شنیده اید که خودتان می توانید

جمله ها را کامل کنید.اصلا شاید به عدد آدمها،برای کامل کردن

این جمله ها راه وجود داشته باشد.

طبیعتا بعضی از برتری های نسل گذشته نسبت به نسل امروز قابل انکار

نیست اما این وسط کسی پیدا نمی شود از این عزیزان بپرسد که پس

نقش تربیت این وسط چه می شود؟

اگر جوانان دیروز آن طور که می شنویم بودند ،حاصل تربیت کم نقص

پدران و مادران شان نبوده؟یعنی همه خوب و بد زندگی همین طوری یکهویی

به قلبشان جاری شده؟

............................................................................

سلام دوستان مهربانم

متاسفانه قالب قبلی وبلاگ پاک شده اونم ناخواسته.

هر چه سعی کردم نتونستم پیداش کنم.

ممکنه بهم کمک کنید و اگر پیداش کردید بهم اطلاع بدین.

پرواز بی فرجام

  می دوم


        خسته در کوچه های نامحسوس نگرانی


 به دنبال سکوت


           همان گمشده ی قلبم



به دنبال تو


                  تو که سالهاست در پروازی


بدنبال هیچ


                       همان هیچی که تو را به بازی پروانه سپرد


بیا برگردیم


                    به خــــــدا آتشکده ی سیمرغ خاموش است


                               اما به گمانم شمع محفلمان همچنان می سوزد...


پرچم سرخ

عرب،رسم داشته و دارد که وقتی کسی از اهالی خانه ای ، خونش به نا حق

به زمین ریخته شود ، تا وقتی انتقام خون او گرفته نشده ،بر سر در آن خانه

پرچم سرخ نصب کنند. این پرچم وقتی جایش را به پرچم سیاه می دهد

که کسی بیایید و انتقام خون ریخته شده را بگیرد.

صدها سال است پرچم گنبد طلایی امام حسین (ع) سرخ است

( اکثر گنبدهای دیگر پرچم های سیاه یا سبز دارند )

در تاریخ ده ها قیام به اسم خونخواهی حسین (ع) به راه افتاده

حتی در قیام مختار، علی الظاهر قاتلان هم قلع و قمع شدند اما احدی

هنوز جرات نکرده رنگ پرچم رو عوض کند.

همه منتظرند ، همه منتظریم تا آن خونخواه اصلی بیایید، بعد همه

با هم برویم آن پرچم سرخ را برداریم.



و اما کمی حرف دل :

حسین ، علی اصغرش را به کشتن داد تا ما بیدار شویم

در حالیکه ما با یاد علی اصغر می خوابیم..

شب های روشن انتخاب !

درست کردن یک آدم برفی بزرگ از جمع کردن گلوله های برفی کوچک

شروع می شود .تمام کردن جاده تهران - مشهد از همین پایتخت خودمان

شروع می شود.

ساختن آسمانخراش هایی چون برج میلاد با روی هم گذاشتن همین

آجرهای فسقلی سروسامان می گیرد...

نمیدونم چی شد این مطلب نوشته شد، شاید بخاطر اتفاقی ست

که امروز در اتوبوس شاهدش بودم... 2 پسر بچه ی افغانی در قسمت زنانه

ایستاده بودند نزدیک در.

به قاعده ی سن و سالشان شلوغ می کردند.زنی که بچه ای بغل داشت

مدام تذکر می داد که شلوغ نکنند ، بچه خواب است و بیدار می شود.

پسری جوان از قسمت مردانه هم شروع کرد به تذکر دادن وقتی یکی از

بچه ها گفت مگه ما چکار می کنیم ...

پسر جوان جلو آمد و هر دو را سیلی زد و ...

اما آن دو کودک افغانی آنقدر پرسروصدا نبودند شاید بخاطر بیگانه بودنشان

باید لال می شدند ! این اعتراض من بود به آن پسر جوان اما اعتراضی که

به زبان نیامد و قورتش دادم..... دلم برای دو کودک افغانی سوخت...

دلم می خواست با پای چپم لگد محکمی به صورت اون پسر بزنم و بعدش

جیغ بلندی در گوش کودکی که در آغوش مادر بیرحمش خواب بود...

خیلی از ما اینجوری هستیم.. به رفتار ناشایست دیگری توجهی نمی کنیم

بعضی ها می گویند حاصل پختگی ست اما من می گویم

محصول بی تفاوتی ست به آنچه در اطراف ما می گذرد

و درست و غلط بودن آن.

بله.واقعا اینجوری ست. باور کنید!!


.....................................

محرم پارسال گذشت ،محرم امسال هم آمد ، محرم سال بعد هم خواهد آمد

و خواهد گذشت و ما هم پیرتر می شویم و هم پخته تر خواهیم شد.

اما پس کی می خواهیم دینمان را به همه چیزهای درست و نادرست ادا کنیم؟

مایی که روزگاری آرمانگرا بودیم و می خواستیم دنیا را عوض کنیم !

پس کی ؟؟

سوار سبزپوش بین النهرین رفت و تکلیفش را با همه چیزهای درست و

نادرست روشن کرد ، آنقدر هم مردانگی داشت که هزینه اش را تام و تمام

پرداخت .ما چطور؟

یک صدم این میزان را هم می توانیم مردانگی داشته باشیم که....؟

همه چیز از همین روزمرگی ها شروع می شود، همه چیز هم با همین

روزمرگی ها تمام می شود.می گویند هر کسی ، شب عاشورایی در

زندگیش دارد که باید در آن تکلیف نهایی اش را با چیزهای درست و نادرست

روشن کند.ما چکار می کنیم؟

چقدر تکلیفمان را با این درست ها و نادرست ها ، توی همین روزمرگی ها ،

همین خیابان ها و کوچه ها و اداره ها... داریم روشن می کنیم؟

یعنی امکان نمی تواند داشته باشد که شب عاشورای بزرگ زندگی مان ،

از روی هم گذاشتن همین شب عاشوراهای کوچک روزمره تشکیل بشود؟


نمره انضباط و اخلاق گذشته

سلام به همه دوستان عزیزم که چند روزی ست از شما دور بودم

امیدوارم زمستان خوبی رو شروع کرده باشید که یقینا همینطور است..

امروز وقتی به خانه برگشتم در مورد خودم خیلی فکر کردم

اینکه چگونه معلمی هستم، ناراضی یا تسلیم .

به دانش آموزانم فکر می کنم که روحی وسیع دارند اما ما وسعت روح

را در نمره ای به نام 20 می گنجانیم .

خیلی ها دیر می آیند اول صبح...چرا؟هیچ وقت دلیلش را نمی دانیم

چرا دیر خوابیده؟چرا صبح دیر بلند شده؟چگونه معلمی هستم؟

پرسشگر؟کنجکاو؟یا بی خیال و راحت.

بعضی ها لباسهای تمییزی ندارند ، حتی تا به امروز کاپشنی تنشان ندیدم

هنوز کفشهای تابستانی به پا دارند...

بعضی ها همیشه نگران و مضطربند . بعضی ها شیطان و شاد.

امروز همکاری می گفت: معلم هم معلمهای قدیم ما الان مثل گذشته

وسیله تنبیه نداریم یعنی ممنوع کرده اند.

گفتم:وسیله ی تنبیه نداریم اما وسیله ی انتقام که داریم،

دیر آمدی ، جنبیدی،گریه کردی ،بازی کردی،بازی نکردی،

گوش کردی،گوش نکردی،یک نمره ای بهت بدم تا حالت جا بیاد...

به من گفت: تو هنوز در عالم دانش آموزی بسر می بری بیا بیرون لطفا !!

ای کاش همان طور که کتابهای درسی سال به سال عوض می شد

شیوه های انضباط عهد دقیانوس هم تغییر می کرد..

من معلمم اما نمی دانم جامعه تغییر کرده اما خواسته های ما همان

خواسته های 20 سال پیش است...

امروز گریه کردم نمی دانم کار خوبی بود یا نه.... اما گریه کردم

وقتی ما به دانش آموزانمان می گوییم : ببخشید 10 بار 100 بار هم ببخشید

چگونه خود نبخشیم ؟؟

انسان حتی با مطالعه بهترین نظریه ها معلم نمی شود

باید آتش به جان داشته باشد تا اثر مطلوب بر جای بگذارد.


1. برنامه ای تحت عنوان المپیک در مدرسه قرار است

در اسفند ماه با کمک بچه ها برگزار کنم با 200 تومان هزینه

که از آکادمی ملی المپیک و اداره تربیت بدنی اهدا شده

از همین الان نیازمند یاری سبزتان هستم!! نترسید اسکناس 1000 رو نمیگم!

کمک فکری تان را می گویم..

2. این هم عکس من و عده ای از دانش آموزان سوم راهنمایی در حیاط مدرسه

بعد از یک رقابت پر نشاط فوتبال

در جست و جوی سرخوشی

اوایل فکر می کردم ترن نصفه نیمه شهر بازی جای خوبی باشد تا

کمی سرخوشی را قاتی دلهره های روزمره کنم.اما ترن هر چه بیشتر دور

می خورد ، سرخوشی بیشتر سرکوب می شد و میله رو به روی صندلی

که دو دستی چسبیده بودمش سردتر.ترن که می ایستاد ، فقط ترس بود

که رمقی در پاهایم نگذاشته بود

اما من فقط کمی سرخوشی می خواستم نه چیز دیگری.


از دلهره خسته ام ، دلهره ای که بعد از خواندن روزنامه به سراغم می آید

یا بعد از خواب های آشفته که مدام یا کسی دنبالم گذاشته یا از بلندی

دارم سقوط می کنم، از دلهره نرسیدن ، وقتی کوچه عریض و طویلمان

را شب هنگام بالا می روم.از صدای پایی که پشت سرم یا از روبرو می آید

از گلفروش دور میدان ، ماشین هایی با خط نارنجی و چشم های مسافری

که از آینه بغل به من خیره شده است...

از حمل اینهمه دلهره خسته ام...

کمی سرخوشی می خواهد تا با اینها مخلوط کنم

تا کمی بتوانم بخوابم ، روزنامه بخوانم و زندگی کنم.

درددل

خیلی چیزها در دلم هست که جز به آب دیده و حتی به آب دیده آرام نمی شود

جوش و خروشی عظیم که هر دم می رود تا واژگون شود

شوخی ست عظیم که آرام نمیگیرد مگر به ...

تو میگویی: مادرش خدمتکار است ، بچه بوده پدرش فوت شده، لیسانسش رو بزور گرفته

3 ترم مشروط شده ،کارش قراردادی ست،پولی ندارد، عمویش معتاد است ،

خانواده اش به ما نمی خورد...


من دارم به چشمهای تو نگاه می کنم و همان زمان در چشمهای تو او را می بینم و در دلم

حسرت تکرار آن روز که دستش ، دستم را بخطا لحظه ای لمس کرد و جریانی از

الکترون ها ، طومار بدنم را در هم پیچید غوغا می کند.

برو بابا.... کاش زمان در آن لحظه متوقف میشد...

.........................

مدیران یا درجلسه اند و یا کاغذهای بی ارزش را امضاء می کنند

پس کی فکر می کنند؟؟

کسی باید این وضع را عوض کند..

پایه ای؟

گِلایه

نگاه قلم خسته است

   چشمان کاغذ تشنه ی عشـق

                                 نام و نان شاعـر

                                           چه مظلومانه می سوزد !

پنبه زن

دیم - دام - دام - دام

دیم - دام دام - دام

پنبه زن سازش را کوکیده بود

کس چه می داند

بی گمان از بهر مشتی نان

بهر طفلانش

لحظه های بیشمار

در گذر لولیده بود

یا برای پشته ای پنبه

به کنجی ، لحظه ها موئیده بود



من نمی دانستمش چیست آن دم در نگاهش

پنبه ها چون برف

باز می گشتند بر موی سیاهش

من ز ِ پشت پنجره صد بار

بوسیدم نگاه چو ماهش

با نوای آن کمان

من رفته بودم

تا به دور

تا نخستین ضربه هایی که نواخت

این مچ انسان تنها

تا به طور

ببخشید

1) ببخشید

این سخت است ، خیلی ، اما بزرگت می کند، زمان کمکت می کند که

 فراموش کنی و بعدها خواهی گفت : " خوب کردم ! "


 2) نبخشید و انتقام نگیرید

این جز تخم کینه در دلتان نمی کارد ، می میرید در دل خودتان ،

به خود صدمه می زنید بسیار ، شاید از ترس باشد.هر چه هست درد دارد

 بسیار ..و سوختنی عظیم در آتش کین که زندگی را با مرگ برابر می کند.


3) نبخشید و انتقام بگیرید

اول راحت می شوید ، دمی نمی گذرد که آتش ندامت در وجودتان

شعله ور می شود و به غلط کردن می افتید، که اگر اینطور نشد

فاتحه تان رسما خوانده است ، وگرنه باید بسوزید و بسازید

 و یا بخود بقبولانید و عذر خواهی کنید..

 

             شاید که ببخشیم

مهمان ناخوانده

به بهانه بارش بارانی که آمده و خواهد آمد

بارانی که دفتر شعرم را خیس کرد.....

.................................................................................

آنگاه که آبی آسمان را

       به محفل کوچک شعرمان

                                دعوت کردی

هیچ نمی دانستی

ابرهای سیاه 

بدون دعوت وارد می شوند و بی خبر !

و از پس آنها

                رعد و برق

            چونان دو کودک بازیگوش

ـــ

ابرها و رعد و برق

                  کار خود را کردند

            آنها پنهانی باران را نیز با خود آوردند

و باران شعرهامان را شست

                              آنچنان که دیگر

                              در اوراق بجا مانده هیچ نماند..

کودکی

ما انسانیم

اگر چه قربانی تبعیض های اقتصادی ، سیاسی

اجتماعی ، فرهنگی و مذهبی شده ایم.

و حقی برابر با همه ی انسانهای دنیا داریم.

فرصتی برای کودکی و زندگی می خواهیم.




کودکی ما را به ما پس دهید.

                                      

                                            همین حالا..


یک روز سرد پاییزی

1.هیچ وقت آن روز سرد پاییزی و کلاس درسی که قرار بود

بخوابم و نشد ، یادم نمی رود.

همان کلاس آرامی که با یک حرف زیرورو شد

و تا آخر ساعت هم رنگ آرامش به خودش نگرفت ،

" استاد درسته که حوا از دنده چپ آدم به وجود اومده ؟"

و همین جمله کافی بود که رگ های گردن ها کشیده شود

مقدار غیرت و تعصب خون بالا بزند و تا انتها هم به آسمان ابری

آن همه حرف و بحث هیچ آفتابی نتابد و من از یک چرت نصفه و نیمه

ته کلاس محروم بمانم.

 

2.بعد از شام وقت خوردن چای ، همیشه حرفها گل می کند

حرف هایی که مثل اکسیژن در هوا پراکنده اند و اینکه کدامشان

قرار است به تور زبان بیفتند،

" یه روز واسه استخدام بعد از کلی امتحان و مصاحبه 5 نفر بهتر از همه بودند

3 تا پسر ، 2 تا دختر.ولی ما سه نفر می خواستیم.3 تا پسر رو انتخاب کردیم !

شاید دخترا بهتر بودند ولی من پیش خودم گفتم این 3 نفر قراره 3 خونواده رو

نون بده واسه همین ..." اما توقع داشتم بقیه هم نظر من رو تایید کنند اما...

و من میان چای بعد از شام، نان و گزینه های استخدامی پا در هوا می مانم.

 

3.یک زمانی جراید بیشتر اخبارشان در ارتباط با آمار دخترها و پسرها

و اینکه این قدر دخترها اضافه هستند و تعدا پسرها کم، روزگار رو سپری

می کرد کم کم کهنه شد و از مد افتاد اما حالا امروزه دوباره حرف از آمار است

اما اینبار مقدار تحصیل کرده ها خوراک خبرهاست و بعد هم رسیدن به این تحلیل

که اگر تعداد دخترهای تحصیل کرده بیشتر باشد، سن ازدواج ، نمودار انتخاب

همسرو جدول اشتغال زایی و...چنین و چنان می شود و باید بلاخره برای

تحصیل دخترها فیلتر به کار برد !

 

4.از آن روز سرد پاییزی تا امروز، همچنان چای بعد از شام مزه می دهد و من به

فکرطراحی فرمی هستم که هیچ پرسشی با گزینه" جنس زن / مرد "

نداشته باشد.

 

 


گفته بودند به قانون خدا

بهر هر نفسی سرد و تباه

خانه و مامن و ماوایی هست

در عمق خروشیدن شب

نم نم بارش بارانی هست

گفته بودند

برای بودن و رفتن

کم کمک نور هویدایی هست !

ولی افسوس

که در باور امکان و فضا

نغمه سر خوش آغازی نه ،

نامه تیره پایانی هست !

 

...............................................................................

یکی مثل بقیه عزیز در ادامه مطلب باز هم خطم رو گذاشتم

باور کن اونقدرها قابل تعریف نیست.موقع کتابت دعا برای ما هم

دعا کن.

ادامه نوشته

پاییز

پاییز اصلا فصل جالبی نیست هیچوقت با آن حال نکردم آخر چه بساطی ست؟

این درخت ها و بوته ها ۶ ماه سال پدرشان در می آیدبرای دوزار نور اضافه

خودشان را بالا می کشند و هزار تا بامبول سوار می کنند تا اندازه ی کف برگ

نورخور داشته باشند.برای یه قلپ آب و کود ریشه هایشان را در لابلای خاک

  پیش می برند/ جوانه می زنند‌‌/برگ می دهند/بعد یکهو پاییز

با یک سرمای ناگهانی و باران تند از راه می رسد و همه رشته ها را پنبه می کند

برگ ها کپ می کنند و وحشت زده زرد و نارنجی می شوند و می ریزند روی زمین

خداییش راه رفتن روی زحمات بقیه چه لذتی دارد که بعضی رمانتیک نماها

 می گویند :

عاشق خش خش برگهای پاییزی زیر پاهایمان هستیم....ه....ق !

شاید برای همین است که از کاج و سرو خوشم می آید چون بیخیال

رنگ بازی پاییز سبز می ماند و سبزی شان را به رخ می کشند.

شاید برای همین است که عاشق خرمالو هستم

میوه ای که وقتی رنگ ها پریده اند / همه چیز بی حال و کرخت است

و خورشید زوارش دررفته تازه رنگ می گیرد.آن هم رنگ سرخ و گرم.

نمی دانید تنها دلخوشیم در پاییز موقع چیدن خرمالوست تا از درخت کهنسال

خانه مادر بزرگ آویزان شوم و خرمالو بچینم و همان بالا ناخنکی بزنم.

خرمالوهایی که گنجشک ها سوراخ سوراخش کرده اند خوشمزه تر است چون

آن شیطانک ها می دانند کدم شیرین تر است.

بچه که بودم مشکلم با پاییز شدیدتر بود.اون موقع در حیاط دو تا باغچه ی فسقلی

 داشتیم من هم عاشق گل و گیاه و درخت.

 تمام علف چیدنها و مراقب بودنها با یک نسیم پاییز  به باد می رفت.

گلدانهای یاس و شمعدانی و کاکتوس رو از ترس سرما می چپاندم داخل

زیرزمین نیمه تاریک به امید زنده ماندنشان تا بهار صبر می کردم.

.....

الان مشکلم با پاییز کمتر شده.سرما خوردگی و آب دماغ که نشت می کند

تنها نشانه مشکل من است.

 حالا همه در آپارتمان هایشان گلدانهای سبز دارند .

نه آب می خواهند نه نور و مراقبت.

لامسب تغییر فصلها حالی شان نیست .

فقط هر از چند گاهی باید برگ های پلاستیکی شان

را با آب و صابون شست...

برای فرزانه

امروز تولد فرزانه عزیز است

از همین جا به این دوست خوبم تبریک گفته و برایش

آرزوی سالی سرشار از محبت و عشق و سلامتی دارم

این شعر را که همین الان گفتم و پر از ایراد است تقدیم

می کنم به این دوست عزیز :

 

امشب برای تو

         از آسمان رویایی سبز خویش

کندم ستاره ای

تا در سکوت و خلوت شب زنده داریم

                                 تقدیم چشمهای

                                             افسونگرت کنم

لیک ای فرزانه عزیز         

       در دشت بی کسی

                         باور نما که من

        تنها ستاره پاکی و صدق را

                                          تقدیم کرده ام

مرز بی تفاوتی





من به مرزهای بی تفاوتی رسیده ام

         کوله باری از غروب

                           با گذشته های خوب

آسمانی از بهـــــــــار

                     با ستاره های تار

قلب عاشقی که بود

                  صبح روشنی که هست

                                          یا که نیست

گریه های زود

               خنده های دیر

عکسی از غرور

                طرحی از شکست

من در ابتدای کوچه های بی سلام خسته ام

و درست

           مثل عکس های کودکی

بارها و بارها و بارها

                          شکسته ام

سیب آرزوی من

                 سبز و کال

روی خاک تشنه ناتمام مانده است

بعد از این چه فرق می کند

                               اتفاق ابر دور

                                  ممکن است یا محال ؟

تخته سیاه

تخته سیاه پیر

پالتوی کهنه اش را تکاند

از روی دیوار آمد پایین

آخرین تکه گچ سفید را گذاشت توی جیبش

برای یادگاری

تخته سیاه از کلاس رفت بیرون

هیچ کس به رفتن او نگاه نکرد

همه به رو به رو خیره بودند

به ماژیک های رنگی

که روی وایت برد می نوشتند :

" آغاز سال تحصیلی ... "
.
.

تخته سیاه از حیاط مدرسه هم رفته بود بیرون

از شهر هم رفته بود بیرون

و تنهای تنها

زیر بارانی که توی جنگل می بارید

دنبال یک درخت می گشت!