سوگ او
خبر کوتاه ولی تکان دهنده بود
مادرم رفت....
از نَفس افتادن چیست جز آزادی نفس از جزر ِ بی قرارش
که شاید به آسمان فرا رفته،گسترده گردد،و بی قید و بند به جستجوی خدا برآید؟
فرزانه جان
مرا هم در غمت شریک بدان
خدا به تو و خانواده ی محترمت صبری جمیل عطا کند
این شعر تقدیم به تو و روح پاک ِ مادرت:
>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>><<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<
نه
نمی خواهم
در سوگ او
شرکت کنم
و
خورشیدِ مادر را خاموش ببینم
نه ،
من
می خواهم
او را
در سالهای دور
به یاد
داشته باشم
بامداد
بدمد
و
نورِ خورشید
همراه ِ دیگر شاعران
از در ِ
خانه ی کتاب
به داخل
بریزد
مشیری
فروغ
اخوان
نادرپور
شاهرودی
...
...
دل ام
می خواهد
شال و کلاه
کنم
سوار بر دوچرخه ام
آخرین کتاب ِ مشیری
به همراه آیینه برایش ببرم
و
زمستان و ارغنون را
از اخوان ثالث
تولدی دیگر را
از فروغ
.
.
و
تو باز بخندی
" بیمار خنده های توام
بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی
گرمتر بتاب "
به رادیو گوش میکنی
کنج اتاقت در بیمارستان می نشینم
می خوانم
هر چند غلط
و تو
می خندی
هر چند تلخ....
آن گاه
بازگردم
راه رفته را
تا بامدادی دیگر
نه
من
نمی خواهم
در سوگ ِ او شرکت کنم
من
می خواهم
در سالهای جوانی مادرم
در سالهای 40 و یا 50
همراه او
و دیگر جوانان
آواز ِ
نازلی
را بخوانم
من
می خواهم
شاعر ِ
لبخند و عشق را
هر هفته
هر جمعه
در کوچه
کوچه های
کتاب ِ کوچه ببینم
نه
نمی خواهم
در خاک سپاری ِ
خورشید
شاهد
اشک های دیگران باشم
نه
نمی خواهم.....