عید یعنی ...
تصویر اول :
عید یعنی بابا می گوید گل نرگس دسته ای هزار تومان شده
گوشت کیلویی هشت هزار تومان ، عید یعنی امسال هم لباس نو نداریم
عید یعنی از لای پلکهای نیمه باز ، بابا را تماشا کردن وقتی پشتش به ماست
و شانه هایش آهسته آهسته تکان می خورد ،
یعنی بقال محل دیگر نسیه قبول نمی کند
عید یعنی قرض ، یعنی یک قرص نان ، حسرت خوردن پلو خورشت ،
عید یعنی :
" سبزی پلوی ما ماهی ندارد " یعنی تماشای تام و جری با تلویزیون 14 اینچ
عید یعنی اشکنه ، یعنی تیر و تخته های کهنه را سابیدن
عید یعنی چشم به در ماندن که یکی از همسایه ها خیرات یا نذری بیاورد
یعنی دست سرد مادر که نیمه شب عیدی هایت را از زیر بالشت بر می دارد
یعنی آرزوی پیدا کردن یک اسکناس سبز هزاری توی خیابان
عید یعنی عرق سرد روی پیشانی بابا ، خجالت مادر ...

تصویر دوم :
عید یعنی ادکلن فرانسوی ، شکلات اصل انگلیسی
یعنی خوشحالم که می دانم امسال چه رنگی مد است
عید یعنی مبلها را باید عوض کنم ، رنگ فرشها با دیوارها " ست " نیست
عید یعنی وفاداری به شعار : پولدارم پس هستم
یعنی دیدن فامیل ، چند روز سفر اروپا ، دو سه روز ویلای شمال
عید یعنی چشم و هم چشمی ، یعنی مدل گونه هایم به صورتم نمی آید
یعنی اگر برفها آب نشده باشد می رویم اسکی
عید یعنی "welcome dear " ببخشید فارسی به کلی فراموشم شده..

اینم تصویر ما :
عید یعنی " یا مقلب القلوب والابصار "
یعنی سفره هفت سین یعنی " والشمس و الضحیها "
یعنی همان اتفاق تکراری هر سال که کهنه نمی شود ،
عید یعنی برق انداختن شیشه ها ، شستن فرشها
عید یعنی گره زدن نوار سبز پارچه ای به ضریح عبدالعظیم
نذر خوشبختی ........
عید یعنی یک شاخه گل ، چند حبه قند ، یک استکان چای
یعنی " حال شما ؟ بهتری ؟"
عید یعنی یک رسم ناب بی بدعت ، فرصت دیدار ،
یعنی هر جا که باشی ، چه در خانه ای ویلایی از شمال شهر
چه در دخمه ای تاریک از حاشیه اش ، چه در خانه ی سالمندان
پرورشگاه یا بیمارستان ، لحظه ی مشترکی هست در اولین صفحه ی تقویم
که تو را با میلیون ها آدم دیگر ، در انتظار آمدنش شریک می کند و
آنقدر کوتاه است که نیامده تمام می شود...

عید یعنی بابا می گوید گل نرگس دسته ای هزار تومان شده
گوشت کیلویی هشت هزار تومان ، عید یعنی امسال هم لباس نو نداریم
عید یعنی از لای پلکهای نیمه باز ، بابا را تماشا کردن وقتی پشتش به ماست
و شانه هایش آهسته آهسته تکان می خورد ،
یعنی بقال محل دیگر نسیه قبول نمی کند
عید یعنی قرض ، یعنی یک قرص نان ، حسرت خوردن پلو خورشت ،
عید یعنی :
" سبزی پلوی ما ماهی ندارد " یعنی تماشای تام و جری با تلویزیون 14 اینچ
عید یعنی اشکنه ، یعنی تیر و تخته های کهنه را سابیدن
عید یعنی چشم به در ماندن که یکی از همسایه ها خیرات یا نذری بیاورد
یعنی دست سرد مادر که نیمه شب عیدی هایت را از زیر بالشت بر می دارد
یعنی آرزوی پیدا کردن یک اسکناس سبز هزاری توی خیابان
عید یعنی عرق سرد روی پیشانی بابا ، خجالت مادر ...
تصویر دوم :
عید یعنی ادکلن فرانسوی ، شکلات اصل انگلیسی
یعنی خوشحالم که می دانم امسال چه رنگی مد است
عید یعنی مبلها را باید عوض کنم ، رنگ فرشها با دیوارها " ست " نیست
عید یعنی وفاداری به شعار : پولدارم پس هستم
یعنی دیدن فامیل ، چند روز سفر اروپا ، دو سه روز ویلای شمال
عید یعنی چشم و هم چشمی ، یعنی مدل گونه هایم به صورتم نمی آید
یعنی اگر برفها آب نشده باشد می رویم اسکی
عید یعنی "welcome dear " ببخشید فارسی به کلی فراموشم شده..

اینم تصویر ما :
عید یعنی " یا مقلب القلوب والابصار "
یعنی سفره هفت سین یعنی " والشمس و الضحیها "
یعنی همان اتفاق تکراری هر سال که کهنه نمی شود ،
عید یعنی برق انداختن شیشه ها ، شستن فرشها
عید یعنی گره زدن نوار سبز پارچه ای به ضریح عبدالعظیم
نذر خوشبختی ........
عید یعنی یک شاخه گل ، چند حبه قند ، یک استکان چای
یعنی " حال شما ؟ بهتری ؟"
عید یعنی یک رسم ناب بی بدعت ، فرصت دیدار ،
یعنی هر جا که باشی ، چه در خانه ای ویلایی از شمال شهر
چه در دخمه ای تاریک از حاشیه اش ، چه در خانه ی سالمندان
پرورشگاه یا بیمارستان ، لحظه ی مشترکی هست در اولین صفحه ی تقویم
که تو را با میلیون ها آدم دیگر ، در انتظار آمدنش شریک می کند و
آنقدر کوتاه است که نیامده تمام می شود...

+ نوشته شده در جمعه ۲۴ اسفند ۱۳۸۶ ساعت 23:31 توسط آرزو
|
