زده باران ;

همه شهر ، شده غمناک که خاک

نای برخاستنش را ، زِ کَفَش داده کنون

زیر پاهای همه مردم بی حس و خیال

بس لگد کوب شده گشته هلاک

آه ای خاک

کوچکم قدر سرشکی

تنها

شده ام رونق بازار همه شبنمها

جنسم از چشمه دل

مسکنم گونه گرم طفلک بی پدری

تا چکیدم بی خود

سینه خاک مزار من بی تا گردید

زیر پاهای همه مردم بی حس و خیال

بس لگد کوب شدم

 گشتم هلاک

قصه ی کوزه گر و کوزه و دست و حلقه

یادتان هست چه شد؟

جنسم از قطره سرشک

مسکنم خاک لگد کوب شده در کوچه

همرهم داغ هزاران شب تنها بودن

آرزویم

هی عروج ، از همه پستی ها...

و کنون

شده ام گِل به عشق روزی

که بسازند مرا و لعابم بدهند

جان تازه ، نو نمایی ، خط و خالم بدهند

تا شوم تنگ سفالی ، که شاید آن روز

کمتر از گونه آن طفل عذابم بدهند

یادگاری که به من داد حکیم

هی هبوط

هی هبوط

بر همه پستی ها...

........................................

تقدیم به دکتر علی شریعتی