پیش از غروب خویش

شاعـــر

شعری بخوان

شعری بخوان بلند همانند رعد

وقت عبور از پل رنگین کمان

و خاک خفته را

از انفجار ثانیه ها در سکوت

آگاه کن.

شعری بخوان بلند

که می ترسم آفتاب

ته مانده ی خود را

یک روز

بر دشتهای دور بپاشد

و تو

دیگر به خود نبینی

این لحظه های آبی روشن را

یا ،

شاید که ماه را

یک شب از آسمان بدزد

ابری

و تو تنها شوی میان صداها

تنها شوی میان تصاویر

و عشق

در لحظه های ناب رسیدن

ویران شود

من انهدام روشن هستی را

می بینم

می بینم ابرها


تنهایی زمین را می گریند.