اول سلام
 
... هوا گرم شده است و نفس آدم پس می رود


دلت می خواهد خودت را پرت کنی توی آبی دریا

تا دلت برود خودش را بکوبد به اینهمه سنگ کنار ساحل

و سرش را بگذارد روی ماسه های خیس تا اینهمه گرما یادش برود...

ولی کجاست دریا ؟؟... کجاست باران ؟؟..

* به خانه که می رسم دلم می خواهد بنشینم روبروی پارج خنک خاکشیری

که مـــادر درست کرده و آنقدر بخورم که... نه... آدم که با خوردن خاکشیر زیاد

نمی ترکد.... می ترکد ؟؟

بگذار کارخانه دارهای دروغگوی این دنیای خالی بند دلشان را به کولرهای

رنگ وارنگشان خنک کنند آن هم با شعار :

" بهــــار را به خانه تان می آوریم "

... بهـــــار اگر خودش آمد که آمد... اگر نه صد سال سیاه با

هزار هزار اسکناس سبز هم نمی آید !........ جــــان تـــــو !...

در پناه باران

             شاید ببارد .....